64 جولای 9, 2008
Posted by ناردونه in اندیشه.Tags: فرانسیس فوکویاما, زنان
add a comment
” جهانی كه توسط زنان اداره شود از قوانین متفاوتی تبعیت خواهد كرد، این پدیده ظهور خواهد كرد و جهان به همان سمتی خواهد رفت كه تمام جوامع فراصنعتی و غربی در حال حركتند. هنگامیكه زنان قدرت را در این كشورها به دست بگیرند، جهان كمتر تهاجمی، ماجراجویانه، رقابتی و خشونت آمیز خواهد شد.
… زمانی كه جهان حقیقتاً مادرسالارانه باشد، كمتر مستعد درگیری است و نسبت به جهانی كه اكنون ساكن آنیم، بیشتر مسالمتجویانه و در پی همكاری است.”
فرانسیس فوکویاما، 2006
63 جولای 9, 2008
Posted by diisignotis in ادبیات.Tags: ویلیام فاکنر, خشم و هیاهو
add a comment
آدم هرگز نمی تواند کاری کند که آنقدر ها هم وحشتناک باشد ، اصلا نمی تواند هیچ کار خیلی وحشتناکی بکند، حتی چیزی را که امروز به نظرش وحشتناک می آید فردا نمی تواند به یاد بیاورد.
خشم و هیاهو/ویلیام فاکنر
62 جولای 5, 2008
Posted by diisignotis in ادبیات.Tags: لیلی گلستان, میرا, کریستوفر فرانک
4 comments
چون دیگر آینده یی ندارند ، از گذشته حرف می زنند .
میرا ، کریستوفر فرانک
61 جولای 3, 2008
Posted by ناردونه in ادبیات.Tags: captains and the kings
1 comment so far
اگر کسی از رئیس پیر ایستگاه میپرسید، او بهخوبی به یاد داشت که جوانی که قبلاً ندیده بود آنروز صبح با دو دلار بلیطی به مقصد پیتسبورگ گرفته است. اما بعید بود کسی از او پرس و جو کند. بهعلاوه، جوزف تا آخرین تار موهای خرماییش را زیر کلاه کارگریش پنهان کرده بود و یک آدم کاملاً معمولی بهنظر میرسید و رئیس ایستگاه اسب و گاری هم ندیده بود. جوزف با خود اندیشید که فقر چه گمنامی شگفتانگیزی با خود بههمراه میآورد.
سران و سلاطین، تایلور کالدول
60 جولای 2, 2008
Posted by هانس دلقک in اندیشه, سینما.Tags: ۲۱گرم، گونزالس
7 comments
مگه ما چند بار به دنیا میآییم، مگه چند بار از دنیا میریم؟
میگن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره میمیره، کم میشه.
و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟ مگه چی از ما کم میشه؟ مگه چی میشه اگه ما 21 گرم از دست بدیم؟
با رفتن اون چی میشه؟ مگه چقدر ارزش داره؟
21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی. وزن یک مرغ مگس خوار…یه تیکه شکلات. 21 گرم وزن چیه؟
عشق چه قدر وزن داره؟
انتقام چه قدر وزن داره؟…
Alejandro Gonzalez، 21 Grams
59 جولای 2, 2008
Posted by cutlas in ادبیات.Tags: میلان کوندرا, جهالت
4 comments
تنهایی؛
زندگی را پشت سر بگذاری بی آنکه کسی دوستت بدارد؛ حرف بزنی بی آنکه شنیده شوی؛ زجر بکشی بی آنکه در کسی حس ترحم بر انگیزی.
میلان کوندرا، جهالت
58 جولای 1, 2008
Posted by diisignotis in ادبیات.Tags: کاریکلماتور, پرویز شاپور
7 comments
پرنده ای که روی تنگ ماهی نشسته بود به ماهی گفت : « پرواز کن ، سقف ِ قفسِت خراب شده.»
پرویز شاپور، کاریکلماتور
57 جولای 1, 2008
Posted by تراموا in سینما.Tags: رفیق بد، حمید جبلی
2 comments
مگه نمیگن اگه من بمیرم همه خوشبخت میشن؟ پس بزن دیگه.
رفیق بد، حمید جبلی
56 ژوئن 30, 2008
Posted by سالومه شایگان in ادبیات.3 comments
سال گذشته،دکتر هشتادمین سالگرد تولد خودرا جشن گرفته بود. قصدداشت درهمان مراسم،بازنشسنگی خودرا نیز اعلام کند، ولی این کار را نکردو درعوض اظهار داشت:
“پس از مرگ،فرصت زیادی برای استراحت دارم، هرچند که هنوز برای مردن هم تصمیم نهایی را نگرفته ام.”
عشق سالهای وبا،گابریل گارسیا مارکز
55 ژوئن 29, 2008
Posted by هانس دلقک in ادبیات, اندیشه.Tags: هدایت، حاجیآقا، مذهب
3 comments
اشتباه نکنید، ما نمیخواهیم که شما بروید و نماز و روزه مردم را درست بکنید. برعکس ما میخواهیم که بهاسم مذهب آداب و رسوم قدیم را رواج بدیم. ما بهاشخاص متعصب سینهزن و شاخحسینی و خوشباور احتیاج داریم نه دیندار مسلمان. باید کاری کنیم که برزگر و دهقان خودش را محتاج من و شما بداند و شکرگذار باشد. برای این که ما بهمقصود برسیم باید او ناخوش و گشنه و بیسواد و کر و کور بماند و حق خودش را از ما گدایی بکند.
حاجی آقا، صادق هدایت